جعفر شهرى باف

8

طهران قديم ( فارسى )

مردن اوست كه مرا تا ريشهء جان شاد مىكند . ناصر الدينشاه ميگويد آفرين ميرزا كه ارشادم كردى و جبهء خود را كنده به دوش او ميافكند . اين بنده را نيز قرائت تاريخ از نظر عبرت‌آموزى همواره مورد علاقه بوده ليكن نه از آن جهت كه چه كسى خورد و چه كسى برد و قتل و غارت و خونريزى و ستيز كه عمر آدمى را ارزش زياده از آن است كه آن را صرف چنين مسائل نمايد بلكه از زاويه انسانى و كيفى آن كه مردم قرون و اعصار را شناخته سر از وضع و زندگى و چگونگى آنان بيرون آورم كه متأسفانه هم هر چه در اين امور زيادتر كاويده كمتر يافته‌ام . در اين زمينه كه مثلا مردم صد سال و دويست و پانصد و هزار سال پيش را چه وضع و حالى بوده ، چه ميخورده ، چه ميپوشيده ، چگونه ميزيسته ، كسب و كار و داد و ستد و معامله و معاشرت و مسكن و مأوا و رفتار و گفتار و عيش و عزا و عادات و آداب و سنن و معتقداتشان چه صورت داشته است ؟ لذا با توجه به اين نكات من اين كتاب را به همين منظور تأليف و تصنيف كرده در آن فقط به مردم و آنچه به توده و اجتماع و اكثريت برخورد مىكند توجه داشته به ترسيم اوضاع و احوال و كم و كيف پنجاه سال پيش از اين پرداخته‌ام . كتابى ما حصل سالها رنج و مرارت پيگير در احياء سنن و عادات و افعال و اعمال فراموش شده مردم تهران قديم ، در انديشه خدمت به زادگاه و اينكه شايد از محو آثار آن كه ( عنقريب است كه از ما اثرى باقى نيست ! ) جلوگيرى به عمل آمده باشد . مجموعه‌اى مستخرج از ديده‌ها و شنيده‌ها و محفوظات و ملموسات خويش از طهران طفوليت ، طهران قبل از ظهور پهلوى ، اطلاعاتى تنها قائم به ذات خود حقير با اصالت و بكارت و صداقت تمام بدون قرض و مدد و كمك و شريك و دريوزه از اين و آن . واقعياتى كه مثلا اگر درباره خندق و دروازهء آن حرف زده‌ام ، خود در خاكريز او سرسره‌بازى كرده ، از دروازه‌هاى آن خروج و دخول داشته ناظر اياب و ذهاب آيندگان ، روندگان ، زورگوئى ، ستمگرى مأموران و نواقليان آن بوده‌ام و هر آينه در جهت واگن اسبى و ماشين دودى و چهارچرخه ، درشكه ، شتر و الاغ